تبلیغات
عــــــلوم سیـــــــاسی - فطری بودن دین و خداگرایی در قرآن
 
عــــــلوم سیـــــــاسی
آنچه را که در یک دوره لسانس می خوانیم.
درباره وبلاگ


این وبلاگ را برای استفاده محصلین و علاقه مندان رشته علوم سیاسی ایجاد نموده ام
از تمامی بازدید کنندگان محترم وبلاگ خواهشمندم تا دز زمینه بهتر و پر بار شدن وبلاگ ما را یاری نمایند.
در ضمن استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

مدیر وبلاگ : مصطفی سروری
نویسندگان
نظرسنجی
کدام مطالب در وبلاگ را بیشتر می پسندید؟








در قرآن كریم آیات زیادی وجود دارد كه به صراحت یا به اشاره بر فطری بودن دین و خدا باوری تأكید می‌كند. از جمله:

آیه 79 سوره انعام؛ "إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِینَ"؛ من از روى اخلاص پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانیدم كه آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشركان نیستم

معناى "فطر" و "فطرت" و "حنیف"

راغب در مفردات خود گفته است: معناى اصلى كلمه "فطر" چاك زدن چیزى است از طرف درازاى آن، مثلا گفته مى‏شود "فطر فلان كذا"؛ فلانى فلان چیز را چاك زد. این معناى اصلى فطر است، البته مشتقات آن، معانى دیگرى را مى‏دهند، مثلا "افطر فلان فطورا"؛ فلانى فطور خورد، و "فطور" آن چیزى است كه روزه‏دار با خوردن آن روزه خود را بشكند یا افطار كند. و نیز "انفطر انفطارا" درخت شكفت، و یا زمین روئیدن آغاز كرد، و در جمله "هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ" به معناى اختلال است، و البته اختلال و از هم پاشیدگى دو قسم است: یكى آن اختلالى كه داراى مفسده است، و یكى آنكه از روى مصلحت انجام مى‏شود، در آیه شریفه "السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا"؛ روزى كه آسمان شكافته و از هم پاشیده مى‏شود، و وعده‏هاى او عملى و تخلف ناپذیر است به معناى قسم دوم آمده است. و در "فطرت الشاة" به معناى دوشیدن گوسفند است با دو انگشت، و در "فطرت العجین" به معناى نان فطیر پختن و خمیر را قبل از ورآمدن نان كردن است.

یكى دیگر از مشتقات این كلمه لفظ "فطرت" است، و معنایش این است كه: "خداوند چیزى را طورى بیافریند كه خواه ناخواه فعلى از افعال را انجام داده و یا اثر مخصوصى را از خود بروز دهد" و به همین معنا در آیه "فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها" به كار رفته است، زیرا در این آیه اشاره كرده است به اینكه خداوند مردم را طورى آفریده كه طبعا و به ارتكاز خود، خدا را بشناسند. و "فِطْرَتَ اللَّهِ" عبارت است از قدرت بر شناختن ایمانى كه با آب و گل آدمى سرشته شده است، چنان كه آیه شریفه "وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ" به آن اشاره مى‏كند.

در باره معناى "حنیف" گفته است كه "حنف" به معناى اعراض از گمراهى و میل به استقامت است، هم چنان كه "جنف" به معناى اعراض از استقامت و میل به گمراهى است. و اگر مى‏بینید حاجیان و هر كسى را كه ختنه شده است حنیف مى‏نامند براى اشاره به این است كه این اشخاص متدین به دین ابراهیم (ع) هستند. و "أحنف" كسى را گویند كه در پایش كژى باشد، و این از باب تفاؤل است. بعضیها هم گفته‏اند كه: از این باب نیست، بلكه استعاره است براى مجرد كجى. (مفردات راغب، ص382)

اینك در تفسیر آن مى‏گوییم: پس از آنكه ابراهیم (ع) از شرك قومش و از شركاى آنان با گفتن "یا قَوْمِ إِنِّی بَرِی‏ءٌ ..." تبرى جست و حال آنكه تدریجا به آن رسید زیرا نخست با جمله "لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ" اظهار كرد كه دل من علقه و دلبستگى به این شركا ندارد، آن گاه با جمله "لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ" گوشزدشان كرد كه پرستش شركا گمراهى است، و در مرحله آخر با جمله "یا قَوْمِ إِنِّی بَرِی‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ" صریحا بیزارى خود را اعلام نمود، اینك با جملات آیه مورد بحث به سوى توحید تام گراییده، ربوبیت و معبودیت را منحصرا براى كسى اثبات مى‏كند كه آسمانها و زمین را از نیستى به هستى درآورده، و بت‏پرستى و شرك را از خود نفى كرده و مى‏فرماید: "إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِینَ".

بنا بر این معناى اینكه گفت: "روى خود را متوجه آن كسى مى‏كنم ..." كنایه از این است كه من با عبادت خود تنها به سوى خداوند روى مى‏آورم، چون لازمه عبودیت و مربوبیت این است كه مربوب در نیروى خود و اراده‏اش وابسته به رب خود باشد، و او را بخواند، و در جمیع كارهایش به او رجوع كند، و معلوم است كه دعا و رجوع، جز با توجیه وجه و روى آوردن، محقق نمى‏شود. پس، توجیه وجه، كنایه است از همان عبادت كه آن نیز عبارت است از دعا و رجوع. ابراهیم (ع) در این كلام خود صریحا از پروردگار خویش اسم نبرده بلكه وصفى از اوصاف او را ذكر كرده است كه احدى حتى مشركان هم در آن وصف نزاع و خلافى ندارند. و آن وصف عبارت بود از "خالق بودنش براى زمین و آسمان"، و این معنا را هم به طور عادى بیان نكرد و نگفت: "پس روى خود را متوجه خالق زمین و آسمانها مى‏كنم" بلكه به عبارت "كسى كه آسمانها و زمین را خلق كرده" تعبیر نمود، تا دلالت بر عهد نموده و امر بر احدى از آنان مشتبه نگردد، و لذا گفت: "لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ"؛ یعنى من با عبادت خود روى به درگاه كسى مى‏آورم كه ایجاد هر چیزى منتهى به او است و خود شما هم او را ما فوق خدایان خود مى‏شناسید. آن گاه با كلمه "حنیفا" شركایى را كه مشركان اثبات مى‏كردند نفى نموده و فهمانید كه "من از آن شركا اعراض كرده و بدرگاه خداوند میل نموده و رو به سوى او مى‏آورم"، سپس همین معنا را با جمله "وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِینَ" تاكید نمود.

پس در مجموع، این آیه، هم اثبات معبودیت براى خداوند هست و هم نفى شریك از او، قریب به آنچه كه كلمه طیبه "لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ" آن را بیان مى‏نماید. "لام"ى كه در "للذى" است لام غایت و به معناى "الى" است، و در خیلى از موارد همانطورى كه "الى" در غایت استعمال مى‏شود، "لام" هم به كار مى‏رود، از آن جمله است جمله "أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ" (بقره، 112) و جمله "وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ" (لقمان، 22) كه در اولى "لام" و در دومى "الى" به كار رفته است.

در اینكه از میان همه صفات خاصه پروردگار و از میان الفاظى كه دلالت بر خلقت دارند مانند "بارئ"، "خالق" و "بدیع" فقط "فاطر" را برگزید اشاره است به اینكه آن دینى كه ابراهیم (ع) از میان ادیان انتخابش كرده دین فطرت است. و لذا در قرآن كریم هم مكررا دین توحید را به دین ابراهیم و دین حنیف و دین فطرت وصف كرده است. چون دین توحید دینى است كه معارف و شرایع آن، همه بر طبق خلقت انسان و نوع وجودش و بر وفق خصوصیاتى كه در ذات او است و به هیچ وجه قابل تغییر و تبدیل نیست، بنا نهاده شده، و باید هم همین طور باشد چون به طور كلى دین عبارت است از: "طریقه‏اى كه پیمودنش آدمى را به سعادت حقیقى و واقعیش برساند" و سعادت واقعى او رسیدن به غایت و هدفى است كه وضع تركیبات وجودش اجازه رسیدن به آن را به او بدهد. و خلاصه اینكه: مجهز به وسایل رسیدن به سوى آن هدف و تكامل باشد، و محال است آدمى و یا هر مخلوق دیگرى به كمالى برسد كه بر حسب خلقتش مجهز به وسایل رسیدن به آن نباشد و یا مجهز به وسایلى باشد كه مخالف و ضد آن كمال باشد، مثلا كار انسان به جایى برسد كه دیگر محتاج غذا و زناشویى و معاشرت و تشكیل اجتماع نباشد، و حال آنكه او مجهز به جهاز هاضمه و جهاز تناسلى و شرایط معاشرت و اجتماع است، و كارش به جایى برسد كه مانند مرغ در فضا طیران نموده و یا مانند ماهى در قعر دریا شنا كند، در حالى كه مجهز به وسایل آن نیست.

اسلام، دین مطابق با فطرت انسانى و نوع وجودى آدمى است‏. دین صحیح و حق آن دینى است كه با نوامیس فطرت و وضع خلقت بشر وفق دهد. و حاشا بر ساحت ربوبى حق، كه آدمى و یا هر موجود دیگرى را به سوى سعادتى راهنمایى كند كه خلقتش موافق و مجهز به وسایل رسیدن به آن نباشد. پس اینكه بشر را دعوت به دین اسلام؛ یعنى خضوع در برابر حق تعالى كرده براى این است كه خلقت بشر هم بر آن دلالت نموده و او را به سوى آن هدایت مى‏كند.

1. آیه 170 سوره اعراف؛ "وَالَّذِینَ یُمَسَّكُونَ بِالْكِتَابِ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ"؛ كسانى كه به كتاب [آسمانى] چنگ درمى‏زنند و نماز برپا داشته‏اند [بدانند كه] ما اجر درستكاران را تباه نخواهیم كرد.

در مجمع البیان گفته است كه: "امسك و مسك و تمسك و استمسك بالشى‏ء" همه در معنا یكى است و به معناى دست آویختن به آن چیز است. (مجمع البیان، ج4، ص49) و اگر از میان همه اجزاى دین تنها اقامه نماز را ذكر كرد براى شرافتى است كه نماز بر سایر اجزاى دین دارد، چون نماز ركن دین است، بوسیله نماز یاد خدا و خضوع در برابر او كه جان همه شرایع دینى است حفظ مى‏شود.

این آیه تمسك به كتاب را اصلاح خوانده، و مقابل اصلاح، افساد در زمین و یا افساد جامعه بشرى است، و زمین و یا جامعه بشرى در زمین فاسد نمى‏شود مگر با فساد طریقه فطرت، آن طریقه‏اى كه خداوند مردم را بر طبق آن آفریده. و بطور كلى هر دینى از ادیان كه داراى كتاب است در هر عصرى كه نازل شده باشد متضمن طریقه فطرت است، چیزى كه هست در هر عصرى از احكام فطرت آن مقدارى را متضمن است كه اهل آن عصر استعداد پذیرفتن آن را دارند، دلیل این مدعا آیات قرآنى است كه مى‏فرماید: "دین قیم و آن شریعتى كه تمامى حوائج زندگى بشر را بر مى‏آورد همان فطرتى است كه خداوند بشر را بر طبق آن خلق كرده و هیچ تبدیلى در خلقت خداوند نیست، این است آن دین قیم و لیكن بیشتر مردم نمى‏دانند." (روم، 30) در جاى دیگر مى‏فرماید: "دین در نزد خداوند اسلام است." (آل عمران، 19) و اسلام به معنای تسلیم در برابر خداى سبحان و سنت جارى او در تكوین، و تشریع مبتنى بر تكوین است، و این دو آیه بطورى كه ملاحظه مى‏كنید به بانگ رسا اعلام مى‏دارند كه دین خداى سبحان همان تطبیق دادن افراد است زندگى خود را با آنچه كه قوانین تكوینى اقتضاى آن را دارد، و غرض از این تطبیق این است كه این نوع برسد به آن مقامى كه حقیقت این نوع استحقاق رسیدن به آن را دارد و كارش برسد به جایى كه بتوان او را بطور حقیقت انسان و تربیت یافته تربیتى نامید كه ذاتش و تركیب طبیعیش اقتضاى آن را دارد، و آن چیزى كه واقعیت انسان طبیعى اقتضاى آن را دارد خضوع در برابر مبدء غیبى است كه وجود، بقا، سعادت و توفیق وى در شؤون زندگى و قوانین حاكم در عالم، قائم به او است، و این خضوع همان دینى است كه ما آن را اسلام نامیده و قرآن و سایر كتب آسمانى كه بر انبیاء و رسولان خدا نازل شده بشر را بسوى آن دعوت مى‏كنند.

پس اصلاح شؤون زندگى بشر و دور كردن هر خرافه‏اى كه به آن راه یافته و از بین بردن هر تكلیف شاقى كه اوهام و اهواء به گردن بشر انداخته، جزء معناى دین اسلام است، نه اینكه اثر و خاصیت آن و یا حكمى از احكام آن باشد تا رأى و اجتهاد بعضى آن را امضا نموده و بعضى دیگر رد كنند، و یا دانشمندانى اهل بحث در رد و امضاى آن اجتهاد نموده و با رعایت انصاف نتیجه رأى و نظر خود را اعلام بدارند. به عبارت دیگر آن چیزى كه به منطق دین الهى، بشر بسوى آن دعوت شده همانا شرایع و سننى است كه مصالح او را در زندگى دنیوى و اخرویش تامین مى‏كند نه اینكه اول مجموعه‏اى از معارف و شرایع از پیش خود وضع نموده و سپس ادعا كند كه این شرایع با مصالح بشر تطبیق نموده و مصالح بشر با آن منطبق است.

كوتاه سخن اینكه، كتاب الهى مصالح بشر را متضمن است، و اجراء دستوراتش تمامى مفاسد جامعه بشرى را اصلاح مى‏كند، و اصولا ما آن كتابى را كتاب الهى مى‏نامیم كه اینطور باشد، و آن دینى را صحیح مى‏دانیم كه مجموعه‏اى از قوانین مصلح باشد هم چنان كه مجموعه قوانین مصلح را دین مى‏دانیم. پس دین، بشر را جز به اصلاح اعمال و سایر شؤون اجتماعى خود دعوت نمى‏كند، و اگر آن را اسلام و تسلیم در برابر خدا نام نهاده‏اند براى همین است كه عمل بر طبق دین عمل بر وفق قوانینى است كه نظام خلقت برایش مقرر كرده، و تسلیم در برابر دین تسلیم در برابر خط مشى است كه خلقت پیش پایش نهاده، و این تسلیم، تسلیم در برابر خواسته خداى تعالى است، باز هم تكرار مى‏كنیم اینطور نیست كه دین، آدمى را به متابعت قوانینى دعوت نموده آن گاه ادعا كند كه خیر و سعادت بشر در عمل كردن به آن قوانین است تا آنكه كسى در صحت ادعایش شك و تردید كند.





نوع مطلب : دین شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1396/05/9 06:34 ب.ظ
Do you mind if I quote a couple of your articles as long as
I provide credit and sources back to your webpage? My website
is in the very same area of interest as yours and my visitors
would certainly benefit from some of the information you present here.
Please let me know if this alright with you. Appreciate it!
1396/01/22 09:39 ب.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long as I provide credit
and sources back to your site? My blog site is in the very same area of interest
as yours and my visitors would really benefit from a lot of the information you provide here.
Please let me know if this alright with you. Thank
you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :