تبلیغات
عــــــلوم سیـــــــاسی - ادامه فطری بودن دین
 
عــــــلوم سیـــــــاسی
آنچه را که در یک دوره لسانس می خوانیم.
درباره وبلاگ


این وبلاگ را برای استفاده محصلین و علاقه مندان رشته علوم سیاسی ایجاد نموده ام
از تمامی بازدید کنندگان محترم وبلاگ خواهشمندم تا دز زمینه بهتر و پر بار شدن وبلاگ ما را یاری نمایند.
در ضمن استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

مدیر وبلاگ : مصطفی سروری
نویسندگان
نظرسنجی
کدام مطالب در وبلاگ را بیشتر می پسندید؟








1. آیات 172 تا 174 سوره اعراف؛ "وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ ٭ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ ٭ وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ"؛ و چون پروردگار تو از پسران آدم از پشت‏هایشان نژادشان را بیاورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت كه مگر من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا، گواهى مى‏دهیم تا روز رستاخیز نگویید كه از این نكته غافل بوده‏ایم ٭ یا نگویید كه فقط پدران ما از پیش شرك آورده‏اند و ما فرزندانى از پى آنها بوده‏ایم، آیا ما را به سزاى اعمالى كه بیهوده‏كاران كرده‏اند هلاك مى‏كنى ٭ بدینسان این آیه‏ها را شرح مى‏دهیم شاید به خدا باز گردند.

بیان آیات‏

این آیات مساله پیمان گرفتن از بنى نوع بشر بر ربوبیت پروردگار را ذكر مى‏كند، و خود از دقیق‏ترین آیات قرآنى از حیث معنا و از زیباترین آیات از نظر نظم و اسلوب است.

"وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا" اخذ چیزى از چیزى دیگر مستلزم این است كه اولى جدا و به نحوى از انحاء مستقل از دومى باشد، و این جدایى و استقلال بحسب اختلاف عنایاتى كه متعلق اخذ مى‏شود و نیز به اختلاف عباراتى كه در آن لحاظ مى‏گردد مختلف مى‏شود، مثلا اخذ لقمه از سفره و اخذ جرعه از قدح آب یك نوع اخذ است، و اخذ مال و اثاث از دزدى كه آن را غصب كرده یك نحو دیگر اخذ است، و اخذ مال از فروشنده و یا بخشنده و یا كسى كه چیز به عاریه مى‏دهد نحو دیگر و یا انحاء مختلف دیگر اخذ، و همچنین گرفتن علم از عالم و اخذ هبه و گرفتن حظ از ملاقات دوستان یك نحو اخذ است، و گرفتن فرزند از پدرش تربیت را، نوع دیگر اخذ است، و ... پس هر جا كه دیدیم صحبت از اخذ به میان آمد نمى‏توانیم بفهمیم كه نوع آن كدامیك از این انواع مختلف است، مگر اینكه بیان زائدى در كار باشد، به همین جهت در آیه مورد بحث خداى تعالى بعد از جمله "وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ" كه تنها جدایى ماخوذ را از ماخوذ منه مى‏رساند جمله "مِنْ ظُهُورِهِمْ" را اضافه كرد تا دلالت كند بر نوع جدایى آن دو، و اینكه این جدایى و این اخذ از نوع اخذ مقدارى از ماده بوده، بطورى كه چیزى از صورت ما بقى ماده ناقص نشده، و نیز استقلال و تمامیت خود را از دست نداده، و پس از اخذ آن مقدار ماخوذ را هم موجود و مستقل و تمام عیارى از نوع ماخوذ منه كرده، فرزند را از پشت پدر و مادر گرفته، و آن را كه تا- كنون جزئى از ماده پدر و مادر بوده موجودى مستقل و انسانى تمام عیار گردانیده و از پشت این فرزند نیز فرزند دیگر أخذ كرده و همچنین تا آنجا كه اخذ تمام شود، و هر جزئى از هر موجودى كه باید جدا گردد، و افراد و انسانها موجود گشته و منتشر شوند، و هر یك از دیگرى مستقل شده و براى هر فردى نفسى مستقل درست شود، تا سود و زیانش عاید خودش گردد، این آن مفادى است كه از جمله "وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ" استفاده مى‏شود، و اگر فرموده بود: "و اذ اخذ ربك من بنى آدم ذریتهم" و یا مى‏فرمود: "اذ نشر بنى آدم" معناى كلام مبهم مى‏ماند.

جمله "وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ" از یك فعل دیگر خداوند بعد از جدا ساختن ابناء بشر از پدران خبر مى‏دهد، و آن فعل خدا این است كه هر فردى را گواه خودش گرفت، و اشهاد بر هر چیز حاضر كردن گواه است در نزد آن و نشان دادن حقیقت آن است تا گواه، حقیقت آن چیز را از نزدیك و به حس خود درك نموده و در موقع به شهادت به آنچه كه دیده شهادت دهد، و اشهاد كسى بر خود آن كس نشان دادن حقیقت او است به خود او تا پس از درك حقیقت خود و تحمل آن در موقعى كه از او سؤال مى‏شود شهادت دهد.

از آنجایى كه نفس هر صاحب نفسى از جهاتى بغیر خود ارتباط و تعلق دارد، و ممكن است انسان نسبت به پاره‏اى از آنها استشهاد شود، و نسبت به پاره‏اى دیگر نشود، از این رو اضافه كرد: "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ" تا بدین وسیله مورد استشهاد را معلوم كرده باشد، و بفهماند آن امرى كه براى آن، ذریه بشر را استشهاد كرده‏ایم ربوبیت پروردگار ایشان است تا در موقع پرستش به ربوبیت خداى سبحان شهادت دهند.

انسان هر قدر هم دچار كبر و غرور باشد و هر چند رو به راه بودن وضع زندگیش مغرورش كرده باشد نمى‏تواند این معنا را حاشا كند كه مالك وجود خود نبوده، و در تدبیر امور خود مستقل و بى‏نیاز نیست، چون اگر مالك وجود خود بود خویشتن را از مرگ و سایر آلام و مصائب زندگى نگه مى‏داشت، و اگر در تدبیر امور خود مستقل بود، هرگز ناچار نمى‏شد كه در برابر اسباب طبیعى و وسائلى كه او به خیال خود مدبر آنها و حاكم در آنها است خضوع كند، آنهم اسباب و وسائلى كه خود آنها نیز مانند انسان بغیر خود محتاجند، و در برابر حكم حاكمى غیبى هر چند علیه‏شان باشد مطیع و منقادند، و حوائجشان بدست انسان برآورده نمى‏شود و انسان حاكم و مدبر آنها نیست.

پس احتیاج آدمى به پروردگارى كه مالك و مدبر است جزو حقیقت و ذات انسان است، و فقر به چنین پروردگارى در ذات او نوشته شده، و ضعف بر پیشانیش مكتوب گشته، و این معنا بر هیچ انسانى كه كمترین درك و شعور انسانى را داشته باشد پوشیده نیست، عالم و جاهل، صغیر و كبیر و شریف و وضیع همه در این درك مساویند.

آرى، انسان در هر منزلى از منازل انسانیت قرار داشته باشد از ناحیه ذات خود این احساس را مى‏كند كه براى او پروردگارى است كه مالك او و مدبر امور او است، و چطور ممكن است این احساس را نداشته باشد با اینكه احتیاج ذاتیش را درك مى‏كند؟ و چگونه تصور دارد كه شعور او حاجت را درك بكند و لیكن آن كسى را كه احتیاجش به او است درك نكند؟ پس اینكه فرمود: "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ" بیان آن چیزى است كه باید به آن شهادت داد، و جمله "بَلى‏ شَهِدْنا" اعتراف انسان‏ها است به اینكه این مطلب را ما شاهد بودیم و چنین شهادتى از ما واقع شد.

از این رو، بعضى گفته‏اند كه آیه شریفه اشاره است به آن مواردى كه انسان در زندگى دنیایش به احتیاج خود در جمیع جهات زندگى و متعلقات و لوازم و احكام وجودش پى مى‏برد، و معنایش این است كه ما بنى آدم را در زمین خلق كردیم و ایشان را در اقطار زمین پراكنده نموده و با توالد و تناسل از یكدیگر متمایزشان ساختیم، و ایشان را به محتاج بودن و مربوب بودنشان واقف ساختیم و در نتیجه همه به این معنا اعتراف كرده و گفتند: "آرى ما شاهدیم كه تو پروردگار مایى".

بنا بر این، جمله "بَلى‏ شَهِدْنا" از قبیل زبان حال و یا لازمه گفتار را به صاحب گفتار نسبت دادن است، چون وقتى محتاج بودن خود را اعتراف كنند لازمه‏اش این است كه به وجود آن كسى كه به او احتیاج دارند نیز اعتراف كرده باشند، و فرق میان زبان حال و میان اخذ به لازمه كلام این است كه اولى از باب بدست آوردن معنا از ناحیه دلالت صفتى از صفات و حالى از احوال است، چه اینكه صاحب صفت و حال خودش به آن معنا متوجه باشد یا نباشد، مانند دلالتى كه آثار باستانى بر حال ساكنین خود دارد، و اینكه چگونه دست روزگار با آنان بازى كرده و به دیار خاموشى رهسپارشان ساخته است، و نیز مانند دلالتى كه چهره افسرده مسكین بر فقر و مسكنت و بد حالیش دارد، و دومى انكشاف و درز كردن معنا از قائل است، به این معنا كه قائل حرفى بزند كه علاوه بر معناى تحت اللفظى مستلزم معناى دیگرى نیز باشد، و یا حرفى بزند كه به دلالت التزامى بر آن معنا دلالت كند.

در آیه مورد بحث جمله "بَلى‏ شَهِدْنا" كه حكایت اعتراف بنى نوع بشر است باید به یكى از دو نحو كلامى كه شرح دادیم حمل شود، البته اگر به اولى از آن دو حمل شود هم نزدیك‏تر و هم مناسب‏تر است، چون در مقام شهادت جز به دلالت صریح و مطابقى كلام به چیز دیگر اكتفاء نمى‏شود یعنى دلالت التزامى آن كفایت نمى‏كند.

پر واضح است كه این شهادت بهر نحوى كه صورت گرفته باشد از سنخ همان استشهادى است كه جمله "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ" از آن حكایت مى‏كند، و جوابى كه داده به همان زبانى بوده كه سؤال با آن صورت گرفته، اینجا است كه مى‏توان گفت به غیر از آن دو نحو كلامى كه گذشت نحو سومى نیز هست كه ممكن است سؤال و جواب مورد بحث را حمل بر آن نمود و آن به نحوى از تحلیل عبارت است از ایجاد، چون كلام چیزى است كه كشف از منویات كند، و در خداى تعالى فعل او است كه كشف از مقاصد او مى‏كند، و فعل او همان ایجاد است، و این مطلب بطور مكرر در مباحث سابق ما گذشته است، و بنا بر این مى‏توان گفت كه سؤال "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ" جواب "بَلى‏ شَهِدْنا" از همین باب است.

بهر حال آیه "وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ ..." دلالت دارد بر اینكه تمامى افراد بشر مورد این استشهاد واقع شده، و یكا یك ایشان به ربوبیت پروردگار اعتراف نموده‏اند و ذیل آن و همچنین آیه بعدش؛ یعنى جمله "أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ" و جمله "أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ" غرض از این اخذ و استشهاد را بیان مى‏كند.

این دو جمله بطورى كه از سیاق كلام استفاده مى‏شود ابطال دو حجت را كه ممكن است بندگان به آنها احتجاج كنند مى‏رساند، و مى‏فهماند كه اگر این اخذ و اشهاد از بندگان و اخذ میثاق بر انحصار ربوبیت نبود بندگان مى‏توانستند در روز قیامت به یكى از آن دو تمسك جسته، و حجتى را كه خداوند علیه شرك ایشان اقامه مى‏كند و به استناد آن، مشركین را محكوم به آتش مى‏سازد، دفع نمایند.

دقت در این دو آیه مخصوصا با در نظر داشتن اینكه دو حجت بندگان با حرف "او" كه تردید را مى‏رساند عطف بهم شده، و اینكه مبناى هر دو حجت بر اشهاد است كه خود مستلزم علم است، و اینكه هر دو از یكا یك بنى آدم نقل شده این معنا را به دست مى‏دهد كه حجت‏هاى مذكور بنا بر اینكه اخذ و اشهادى نمى‏بود تمام بود، چه اینكه اصلا اخذ و اشهادى نبود و چه اینكه از تمامى افراد صورت نمى‏گرفت، و چنین استفاده مى‏شود كه ما ذریه بنى آدم را از پشتهایشان گرفته و یك یك ایشان را علیه خودشان گواه گرفتیم، و همه به ربوبیت ما اعتراف كردند، و در نتیجه حجت ما در قیامت علیه ایشان تمام شد، و اگر چنین نمى‏كردیم، و فرد فرد ایشان را هر كدام را علیه خودش شاهد نمى‏گرفتیم و به كلى اشهادى در كار نمى‏آوردیم و یا اگر مى‏آوردیم در كار همه افراد نمى‏آوردیم حجت ما تمام نمى‏شد، زیرا اگر بكلى از این كار صرف نظر مى‏كردیم و احدى را شاهد بر خودش نمى‏گرفتیم، و احدى به ربوبیت ما شهادت نمى‏داد، و به این معنا علم و اطلاعى بهم نمى‏رسانید همه در قیامت بر ما اقامه حجت مى‏كردند، و مى‏گفتند: ما در دنیا از ربوبیت پروردگار غافل بودیم، و بر غافل هم تكلیف و مؤاخذه‏اى نیست "أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ".

و اگر بكلى از این كار صرفنظر نمى‏كردیم، و لیكن در تمامى افراد اعمال نمى‏نمودیم، و به اشهاد بعضى از آنان اكتفاء مى‏كردیم مثلا تنها پدران را مورد این امر عظیم قرار مى‏دادیم در این صورت نیز حجت آنان بر ما تمام بود، زیرا اگر پدران كه بحسب فرض میثاق داده‏اند شرك مى‏ورزیدند مقصر و گناه كار شناخته مى‏شدند ولى فرزندان در این گمراهى هیچ تقصیرى نداشتند، براى اینكه در یك امرى كه جز تقلید از پدران هیچ راه دیگرى نسبت به آن ندارند و هیچگونه علمى نه اجمالى و نه تفصیلى به آن نداشته و نمى‏توانستند داشته باشند از پدران خود پیروى كرده‏اند، این پدران بوده‏اند كه با علم به حقیقت امر فرزندان ضعیف خود را به سوى شرك سوق داده‏اند و با تلقینات سوء خود آنان را بر این رسم نكوهیده بار آوردند، حتى فرزندان اطلاعى از ضلالت و اضلال پدران هم نداشتند، و به همین جهت حجت آنان بر ما تمام بود، و مى‏توانستند بگویند: شرك و عصیان و ابطال حق همه از پدران ما بوده، و تنها آنان مستحق مؤاخذه هستند- ما حقى را نمى‏فهمیدیم تا مامور به احقاق آن شده و در صورت عصیان آن امر مورد مؤاخذه قرار بگیریم، پس ما در عین اینكه همه عمر مشرك بوده‏ایم مع ذلك هیچ گناهى از ما سر نزده، و هیچ حقى را ابطال نكرده‏ایم، "أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ" و حرفشان هم حسابى بود.

پس آنچه كه از دو آیه مورد بحث بدست آمد این شد كه خداى سبحان نسل بشر را از یكدیگر متمایز كرده و بعضى (فرزندان) را از بعض دیگر (پدران) اخذ نموده آن گاه همه آنان را بر خودشان گواه و از همه بر ربوبیت خود پیمان گرفته، پس هیچ فردى از سلسله پدران و فرزندان از این اشهاد و از این میثاق غافل نمانده تا آنكه بتوانند همه ایشان به غفلت و یا فرزندان به شرك و عصیان پدران احتجاج كنند و خود را تبرئه نمایند.

خواننده محترم اگر در آیه مورد بحث؛ یعنى آیه "وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ ..." به خوبى دقت بفرماید خواهد دید كه آیه اشاره مى‏كند به تفصیل حقیقتى كه آیات "إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ ٭ فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ"؛ چون به چیزى اراده فرماید كارش این بس كه مى‏گوید باش پس [بى‏درنگ] موجود مى‏شود ٭ پس [شكوهمند و] پاك است آن كسى كه ملكوت هر چیزى در دست اوست و به سوى اوست كه بازگردانیده مى‏شوید.(یس، 82 و 83) و همچنین آیه "وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ"؛ فرمان ما جز یك بار نیست [آن هم] چون چشم به هم زدنى. (قمر،50) و نظایر آن بطور اجمال به آن اشاره دارد.

همه این آیات به یك نشات انسانى سابق بر نشات دنیایى او اشاره دارد. این نشات است كه خداوند در آن بین افراد نوع انسان تفرقه و تمایز قرار داده و هر یك از ایشان را بر نفس خود شاهد گرفته است كه "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ"؛ آیا من پروردگار شما نیستم؟ "قالُوا بَلى"‏؛ گفتند چرا.

"وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ" یعنى بیان سابق را براى اهل كتاب تتمیم نموده و داستان اخذ میثاق را بر ایشان نقل كن و یا براى مردم نقل كن آن بیانى را كه این سوره بخاطر آن نازل شده و آن این است كه براى خدا عهدى است بر گردن بشر كه از آن عهد بازخواست خواهد كرد، و اینكه بیشتر مردم با اینكه حجت بر ایشان تمام شده به آن عهد وفا نمى‏كنند. ذكر كن براى مردم موطنى را كه در آن موطن خداوند از بشر از صلب‏هایشان ذریه‏شان را گرفت، بطورى كه احدى از افراد نماند مگر اینكه مستقل و مشخص از دیگران باشد، و همه در آن موطن جدا جداى از هم اجتماع نمودند، و خداوند ذات وابسته به پروردگارشان را به ایشان نشان داد، و علیه خود گواهشان گرفت، و ایشان در آن موطن غایب و محجوب از پروردگارشان نبوده و پروردگارشان هم از ایشان محجوب نبود، بلكه به معاینه دیدند كه او پروردگارشان است، هم چنان كه هر موجود دیگرى به فطرت خود و از ناحیه ذات خود پروردگار خود را مى‏یابد بدون اینكه از او محجوب باشد.

این معنا، ظاهر برخى از آیات قرآنى از قبیل آیه ذیل است: "وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ"؛ و هیچ چیز نیست مگر اینكه به ستایش او، او را تسبیح مى‏گوید و لیكن شما تسبیح آنها را نمى‏فهمید. (اسراء، 44)

جمله "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا" خطابى است حقیقى و كلامى است الهى، مگر كلام چیست؟ كلام عبارت است از: "القائاتى كه بر معناى مورد نظر دلالت كند" و خداى تعالى هم كارى كرده و در نهاد بشر القائاتى كرده است كه بشر مقصود خدا را از آن فهمیده و درك مى‏كند كه باید به ربوبیت پروردگارش اعتراف نموده و به این عهد ازلى وفا كند.

خطاب در جمله "أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ" به مخاطبین در جمله "أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ" و به همان كسانى است كه گفتند: "بَلى‏ شَهِدْنا". به مقتضاى این آیه بشر در قیامت اشهاد و خطاب خدا و اعتراف خود را به معاینه مى‏بیند و درك مى‏كند، هر چند در دنیا از آن و از ما سواى معرفت غافل بوده آرى، در روز قیامت كه بساط بر چیده مى‏شود و شواغلى كه انسان را از اشهاد و خطاب خدا و اعتراف درونى خود غافل مى‏ساخت از بین مى‏رود و پرده‏هایى كه میان بشر و پروردگارش حائل بود برچیده مى‏شود، بشر به خود مى‏آید و دوباره این حقایق را به مشاهده و معاینه درك مى‏كند، و آنچه را كه میان او و پروردگارش گذشته بود به یاد مى‏آورد.

احتمال هم دارد كه خطاب در آیه راجع به ما باشد كه مخاطب به آیات قرآنى هستیم، و بخواهد بفرماید: ما این عمل را با شما گروه مخاطبین انجام دادیم تا فرداى قیامت چنین و چنان نگویید، و لیكن احتمال اول به ذهن نزدیك‏تر است.

جمله "أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ" حكایت حجتى است كه بنا به فرض انحصار اشهاد و اخذ میثاق در پدران ممكن بود فرزندان (ذریه) به آن تمسك كنند، هم چنان كه جمله "أن تقولوا" حجت جمیع مردم از پدران و فرزندان است كه به فرض ترك اشهاد ممكن بود به آن استدلال نمایند.

واضح است كه اگر فرض كنیم خداوند اشهاد و اخذ میثاق را در آن نشات بكلى ترك مى‏كرد لازمه‏اش این مى‏شد كه احدى از افراد ذریه در این نشات به خداى تعالى معرفت پیدا نكند، براى اینكه آن نشات نشاتى است كه میان بشر و پروردگارش حائلى نیست، و اگر فرضا در آنجا كسى به ربوبیت پروردگارش علم پیدا كند همین علم، خود اشهاد و اخذ میثاق است، به خلاف این نشات كه بخاطر محجوب بودن بشر تنها راه علمش از طریق استدلال است، و تنها بدین وسیله مى‏تواند به ما وراى حجاب پى ببرد.

بنا بر این، اگر در آن نشات نسبت به ذریه اشهاد و اخذ میثاق واقع نمى‏شد لازمه‏اش این بود كه احدى از افراد ذریه اصلا راهى به سوى معرفت ربوبیت نداشته باشند، و آن وقت معصیت شرك از ایشان فرض نداشت، زیرا اگر هم مشرك مى‏شدند شركشان عمل پدرانشان محسوب مى‏شد، چون راهى جز پیروى از پدران و بار آمدن كوركورانه بر شرك آنان نداشتند، آن وقت صحیح بود بگویند: "إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ".

"وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ" "تفصیل آیات" به معناى جدا كردن آنها از یكدیگر است تا معنا و مدلول هر یك در جاى خود روشن شود، و در اثر اختلاط آنها مختلط نگردد، و اینكه فرمود:" وَ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ" عطف است بر مقدر و تقدیر آیه این است كه: ما آیات را تفصیل دادیم به منظور فلان و فلان و اینكه شاید ایشان از باطل به سوى حق بازگشت كنند.

1. آیه 51 سوره هود؛ "یَا قَوْمِ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَى الَّذِی فَطَرَنِی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ"؛ اى قوم من براى این [رسالت] پاداشى از شما درخواست نمى‏كنم پاداش من جز بر عهده كسى كه مرا آفریده است نیست پس آیا نمى‏اندیشید

به نظر مى‏رسد كه ماده "فطر" به معناى پدید آوردن از عدم محض است (به خلاف خلقت، كه بر پدید آوردن ساختمان از آجر و آهن نیز صادق است) و آن خصوصیتى كه از "فطر الناس" فهمیده مى‏شود از بنا و صیغه "فعلة" فهمیده مى‏شود چون این صیغه را در جایى بكار مى‏برند كه بخواهند بنا و ساختمان نوع را برسانند. پس در جمله "فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها" (روم،30) درك فطرى بشر، از كلمه "فطرة" فهمیده مى‏شود نه از ماده "فطر. ماده "خلق" به معناى ایجاد صورت از ماده است به این صورت كه چند ماده را با هم جمع كنیم و چیزى جدید و نو بسازیم، و اگر خلقت به معناى فطرت و ایجاد از عدم محض بود خدا آن را به عیسى بن مریم (ع) نسبت نمى‏داد و نمى‏فرمود: "وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ كَهَیْئَةِ الطَّیْرِ". (مائده، 110)

زمینه كلام در آیه مورد بحث رفع تهمت و نفى لغویت از كار خودش یعنى هود (ع) است و معنایش این است كه اى قوم من! بدانید كه من از كار دعوتم، از شما مزد و پاداشى نمى‏خواهم تا مرا متهم كنید به اینكه دعوت خود را بهانه كرده تا با آن وسیله ما را بدوشد، او فكر منافع خودش است هر چند كه نفعش مایه ضرر ما باشد و در عین حال كارم بدون اجر هم نیست تا بگویید بیهوده خود را به زحمت افكنده بلكه كارم پاداش دارد و پاداش آن نزد خدایى است كه مرا پدید آورده و از عدم محض ایجاد كرده، آیا باز هم به عقل خود بر نمى‏گردید و آن را براى درك گفتار من به كار نمى‏زنید تا براى شما معلوم شود كه من در دعوتم خیر خواه شما هستم و جز این هدفى ندارم كه شما را به حق وادار مى‏كنم؟

2. آیه 30 سوره روم؛ "فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ"؛ پس روى خود را با گرایش تمام به حق به سوى این دین كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است آفرینش خداى تغییرپذیر نیست این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.

حرف "فاء" كه در اول آیه است مى‏رساند كه كلام در آیه فرع و نتیجه مطالبى است كه در خصوص مبدء و معاد از آیات قبل استفاده مى‏شد، و معنایش این است كه: وقتى ثابت شد كه خلقت و تدبیر تنها از آن خداست، و او را شریكى نیست، و او به زودى خلق را مبعوث نموده و به حساب مى‏كشد، و نیز معلوم شد كه در آن روز كسى كه از او اعراض كرده باشد، و رو به غیر او آورده باشد، راه نجاتى ندارد، پس روى دل به سوى دین كن، و ملازم آن باش، كه آن همان دینى است كه خلقت الهى بدان دعوت مى‏كند.

بعضى از مفسرین گفته‏اند كه: "كلام در این آیه فرع و نتیجه تسلیتى است كه از سیاق بیان سابق استفاده مى‏شد، و حق مطلب را مى‏رسانید، و مى‏فرمود: مشركین به خاطر ظلمشان پیروى كردند هواها را، و از تعقل صحیح اعراض نمودند، و در نتیجه خدا گمراهشان كرد، و به‏ هیچ ناصرى اجازه یارى و هدایتشان را نداد، و به هیچ نجات دهنده‏اى اجازه نداد كه از ضلالت نجاتشان دهد، نه تو، و نه غیر تو، پس تو از هدایت ایشان مایوس باش، و تنها به خودت و به مؤمنینى كه پیرویت كردند بپرداز، و روى دل خود و پیروانت را به سوى دین كن". (روح المعانی، ج21، ص29)

بنا بر این مراد از "اقامه وجه براى دین" روى آوردن به سوى دین، و توجه بدان بدون غفلت از آن است، مانند كسى كه به سوى چیزى روى مى‏آورد، و همه حواس و توجهش را معطوف بدان مى‏كند، به طورى كه دیگر به هیچ طرف نه راست و نه چپ رو برنمى‏گرداند و ظاهرا لام در" دین" لام عهد است، و در نتیجه مراد از دین، اسلام خواهد بود.

كلمه "حنیفا" حال از فاعل "أَقِمْ" است، و ممكن هم هست حال از دین و یا حال از وجه باشد، اما اولى ظاهرتر و با سیاق مناسب‏تر است، و كلمه مذكور از ماده "حنف" است، كه به معناى تمایل دو پا بسوى وسط مى‏باشد، و در آیه منظور اعتدال است.

"فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها" كلمه "فطرت" بر وزن فعلت به اصطلاح اهل ادب بناى نوع را مى‏رساند و در كلمه مورد بحث به معناى نوعى از خلقت است و "فِطْرَتَ اللَّهِ" به نصب خوانده مى‏شود، چون در مقام وادارى شنونده است، و چنین معنا مى‏دهد كه ملازم فطرت باش و بنا بر این در جمله مزبور اشاره است به اینكه این دینى كه گفتیم واجب است براى او اقامه وجه كنى، همان دینى است كه خلقت بدان دعوت، و فطرت الهى به سویش هدایت مى‏كند، آن فطرتى كه تبدیل پذیر نیست.

براى اینكه دین چیزى به غیر از سنت حیات، و راه و روشى كه بر انسان واجب است آن را پیشه كند تا سعادتمند شود نیست. پس هیچ انسانى هیچ هدف و غایتى ندارد مگر سعادت، هم چنان كه تمامى انواع مخلوقات به سوى سعادت خود، و آن هدفى كه ایده‏آل آنهاست هدایت فطرى شده‏اند، و طورى خلق شده، و به جهازى مجهز گشته‏اند كه با آن غایت و هدف مناسب است، هم چنان كه از موسى (ع) حكایت كرده كه در پاسخ فرعون گفت: "رَبُّنَا الَّذِی أَعْطى‏ كُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏"؛ پروردگار ما كسى است كه هر چیزى را خلقتى كه درخور اوست داده سپس آن را هدایت فرموده است. (طه، 50) و نیز فرموده: "الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدى‏"؛ همان كه آفرید و هماهنگى بخشید و آنكه اندازه‏گیرى كرد و راه نمود. (اعلی، 2 و 3)

بنا بر این انسان نیز مانند سایر انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را به سوى تكمیل نواقص، و رفع حوائجش هدایت نموده، و به آنچه كه نافع براى اوست، و به آنچه كه برایش ضرر دارد ملهم كرده و فرموده: "وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها"؛ سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد  سپس پلیدكارى و پرهیزگارى‏اش را به آن الهام كرد. (شمس، 7 و 8) و او در این حال مجهز به جهاز بدنى نیز هست، كه با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام دهد، هم چنان كه فرموده: "ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ"؛ سپس راه را بر او آسان گردانید. (عبس، 20) یعنى سپس وسیله و راه زندگى را برایش فراهم كرد.

پس انسان داراى فطرتى خاص به خود است، كه او را به سنت خاص زندگى و راه معینى كه منتهى به هدف و غایتى خاص مى‏شود، هدایت مى‏كند راهى كه جز آن راه را نمى‏تواند پیش گیرد، "فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها" و انسان كه در این نشأه زندگى مى‏كند، نوع واحدى است كه سودها و زیانهایش نسبت به بنیه و ساختمانى كه از روح و بدن دارد سود و زیان مشتركى است كه در افراد مختلف اختلاف پیدا نمى‏كند.

پس انسان از این جهت كه انسان است بیش از یك سعادت و یك شقاوت ندارد، و چون چنین است لازم است كه در مرحله عمل تنها یك سنت ثابت برایش مقرر شود، و هادى واحد او را به آن هدف ثابت هدایت فرماید. و باید این هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد، و به همین جهت دنبال "فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها" اضافه كرد كه: "لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ".

اما اینكه گفتیم نوع انسان یك سعادت و شقاوت دارد، براى این است كه اگر سعادت افراد انسانها به خاطر اختلافى كه با هم دارد مختلف مى‏شد، یك جامعه صالح و واحدى كه ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشكیل نمى‏گشت، و همچنین اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار، و سرزمینهایى كه در آن زندگى مى‏كنند، مختلف مى‏شد، و سنت اجتماعى كه همان دین است اساسش همان چیزى باشد كه منطقه اقتضاء دارد آن وقت دیگر انسانها نوع واحدى نمى‏شدند، بلكه به اختلاف منطقه‏ها مختلف مى‏شدند، و نیز اگر سعادت انسان به اقتضاى زمانها مختلف مى‏شد، یعنى اعصار و قرون یگانه اساس سنت دینى مى‏گشت. باز انسانهاى قرون و اعصار نوع واحدى نمى‏شدند، و انسان هر قرنى و زمانى غیر انسان زمان دیگر مى‏شد، و اجتماع انسانى سیر تكاملى نمى‏داشت، و انسانیت از نقص متوجه به سوى كمال نمى‏شد، چون نقص و كمالى وجود ندارد مگر اینكه یك جهت مشترك و ثابت‏ بین همه انسانهاى گذشته و آینده باشد.

البته منظور ما از این حرف این نیست كه اختلاف افراد و مكانها و زمانها هیچ تاثیرى در برقرارى سنت دینى ندارد، بلكه ما فى الجمله و تا حدى آن را قبول داریم، چیزى كه هست مى‏خواهیم اثبات كنیم كه اساس سنت دینى عبارت است از ساختمان و بنیه انسانیت، آن بنیه‏اى كه حقیقتى است واحد و مشترك بین همه افراد و اقوام، و ثابت در همه.

مى‏خواهیم بگوییم براى انسانیت سنتى است واحد، و ثابت به ثبات اساسش، كه همان انسان است، و همین سنت است كه آسیاى انسانیت بر محور آن مى‏گردد، و همچنین سنت‏هاى جزئى كه به اختلاف افراد و مكانها و زمانها مختلف مى‏شود، پیرامون آن دور مى‏زند. و این همان است كه جمله" ذلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ" بدان اشاره مى‏كند.





نوع مطلب : دین شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1396/01/22 11:37 ب.ظ
Greetings! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog post or
vice-versa? My site discusses a lot of the same topics as yours and I believe we could greatly benefit from each other.

If you might be interested feel free to shoot me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Excellent blog
by the way!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :