تبلیغات
عــــــلوم سیـــــــاسی - نكاتی در معناى فطرى بودن دین‏
 
عــــــلوم سیـــــــاسی
آنچه را که در یک دوره لسانس می خوانیم.
درباره وبلاگ


این وبلاگ را برای استفاده محصلین و علاقه مندان رشته علوم سیاسی ایجاد نموده ام
از تمامی بازدید کنندگان محترم وبلاگ خواهشمندم تا دز زمینه بهتر و پر بار شدن وبلاگ ما را یاری نمایند.
در ضمن استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

مدیر وبلاگ : مصطفی سروری
نویسندگان
نظرسنجی
کدام مطالب در وبلاگ را بیشتر می پسندید؟








نكاتی در معناى فطرى بودن دین‏

1- اگر انواع موجودات، از جاندار و بى جان، شعور دار و بى شعور را مورد تامل قرار دهیم كه به تدریج و یكى پس از دیگرى موجود مى‏شوند، و تكامل مى‏كنند، یعنى از خاك خشك و بى جان به سوى حیات حركت نموده، و به صورت انواع نباتات در مى‏آیند، و از نبات به سوى حیات داراى شعور حركت نموده، به صورت انواع حیوانات در مى‏آیند، و از آن مرحله نیز گذشته و به صورت موجودى عاقل در مى‏آید، خواهیم دید كه هر نوعى از آنها در وجود خود سیرى تكوینى، و معین دارد و داراى مراحل مختلفى است، بعضى از مراحل قبل از بعض مراحل دیگر، و بعضى بعد از بعضى دیگر است، بطورى كه نوع به هر یك از آن مراحل مى‏رسد بعد از آن كه از مرحله قبلى گذشته باشد، و به مرحله بعدى هم نرسیده باشد، و این نوع هم چنان با طى منازل استكمال مى‏كند تا به آخرین مرحله كه نهایت درجه كمال اوست برسد.

از سوى دیگر این مراتبى كه در طى حركت نوع مشاهده مى‏كنیم، هر یك از آنها ملازم مقامى است كه خاص به خود او است، نه از آن جلو مى‏افتد، و نه عقب مى‏ماند، و این ملازمت از ابتداى حركت نوع در سیر وجودى‏اش تا آخرین نقطه كمالش هست، از اینجا مى‏فهمیم كه پس بین همه این مراحل یك رابطه تكوینى وجود دارد، كه چون بند تسبیح مراحل را به یكدیگر وصل كرده، به طورى كه نه یك مرحله آن از سلسله مراحل حذف مى‏شود، و نه جاى خود را به مرحله‏اى دیگر مى‏دهد، از اینجا نتیجه مى‏گیریم كه پس براى این نوع موجود، غایتى تكوینى است، كه از همان آغاز وجودش متوجه آن غایت و به سوى آن در حركت است، و از پاى نمى‏ایستد تا به آن غایت برسد.

مثلا یك دانه گردو را اگر در نظر بگیریم مى‏بینیم كه اگر در زیرزمین قرار گیرد- البته نه هر قرارى، بلكه قرارى كه واجد شرایط نمو باشد، یعنى رطوبت به مقدار لازم، و حرارت و سایر شرایط را به مقدار لازم داشته باشد- مغز آن شروع مى‏كند به نمو، و چاق شدن، تا آنجا كه پوست را مى‏شكند، و از لاى پوست بیرون مى‏شود، و هر روز بر ابعاد حجمش افزوده مى‏شود، و هم چنان زیادتر مى‏گردد تا سر از خاك در آورد، بیرون خاك نیز بلندتر، و ضخیم‏تر مى‏شود تا به صورت درختى نیرومند و سبز و باردار در آید.

پس یك دانه گردو در این سیر تكاملى، حالش تغییر نمى‏كند، و از ابتداى وجودش غایت تكوینى دارد، كه خود را به آن غایت تكوینى برساند، غایتى كه گفتیم عبارت است از درختى كامل و بارور.

همچنین اگر یك نوع از انواع حیوانات را، مثلا گوسفند را در نظر بگیریم، مى‏بینیم كه آن نیز بدون شك از همان ابتداء كه تكون پیدا مى‏كند، و در شكم مادر به صورت جنینى در مى‏آید، متوجه به سوى غایت نوعیه‏اش مى‏باشد، و آن غایت عبارت است از گوسفندى كامل آن گوسفندى كه خواص و آثار گوسفندى دارد این حیوان نیز از راهى كه تكوین پیش پایش قرار داده براهى دیگر منحرف نمى‏گردد، و غایت خود را فراموش نمى‏كند، و هرگز دیده نشده كه روزى از روزها گوسفند به سوى غیر غایت خود سیر كند، مثلا راه فیل را پیش بگیرد، و یا بخواهد درخت گردو شود.

پس معلوم مى‏شود هر نوع از انواع موجودات مسیر خاصى در طریق استكمال وجود، دارند، و آن مسیر هم داراى مراتب خاصى است، كه هر یك مترتب بر دیگرى است تا منتهى شود به عالى‏ترین مرتبه، كه همان غایت و هدف نهایى نوع است، و نوع با طلب تكوینى- نه ارادى-، و با حركت تكوینى- نه ارادى-، در طلب رسیدن به آن است، و از همان ابتداء كه داشت تكون مى‏یافت مجهز، به وسائل رسیدن به آن غایت، است.  و این توجه تكوینى از آنجا كه مستند به خداى تعالى است، نامش را هدایت عام الهى مى‏گذاریم، و- همان طور كه متذكر شدیم- این هدایت تكوینى در هدایت هیچ نوعى از مسیر تكوینى آن خطا نمى‏رود، بلكه با استكمال تدریجى و به كار بستن قوا و ادواتى، كه مجهز به آنها است، براى آسانى مسیر، آن را به غایت نهایى سوق مى‏دهد. هم چنان كه فرموده: "رَبُّنَا الَّذِی أَعْطى‏ كُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏" (طه،50) و نیز فرموده: "الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدى‏، وَ الَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعى‏ فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوى‏". (اعلی، 2- 5)

2- در این میان نوع انسان نیز همین وضع را دارد، و از آن حكم كلى مستثنى نیست، به این معنا كه او نیز مشمول هدایت عامه است، چون مى‏دانیم از آن روزى كه نطفه‏اش شروع به تكون مى‏كند، به سوى یك انسان تمام عیار متوجه است، انسانى كه آثار انسانیت و خواص آن را دارد، و تا رسیدن به این هدف نهایى مرحله‏هایى را طى مى‏كند، علقه مضغه، و مضغه عظام، و سپس جنین مى‏شود، طفل مى‏گردد، مراهق مى‏شود، جوان و كامل مرد، و پیر مى‏گردد.

چیزى كه هست یك تفاوت بین انسان با سایر انواع حیوانات و نباتات و غیر آن هست، و آن این است كه: هر چند بعضى حیوانات نیز اجتماعى زندگى مى‏كنند، لیكن در قبال مدنیت بشر چیزى نیست، آرى انسان به خاطر احتیاجات تكوینى بیشترى كه دارد، و نواقص بیشترى كه در وجود او هست، نمى‏تواند همه نواقص خود را خودش به تنهایى تكمیل كند، و همه حوایج وجودى‏اش را خودش برآورد، به این معنا كه یك فرد از انسان زندگى انسانى‏اش تمام نمى‏شود، در حالى كه خودش باشد و خودش، بلكه محتاج است به اینكه نخست یك اجتماع كوچك خانواده‏اى تشكیل شود، و سپس یك اجتماع بزرگ شهرى به وجود آید، و از مسیر ازدواج و تعاون و همكارى، با دیگران جمع شود، و همه با هم و با همه قواشان كه بدان مجهزند در رفع حوائج همه بكوشند، و سپس حاصل زحمات را بین همه تقسیم كنند، و هر كس به قدر شانى كه در اجتماع دارد سهم خود را از آن بگیرد.

خواننده عزیز در مباحث سابق این كتاب (تفسیر آیه 213 سوره بقره) خوانده كه گفتیم: مساله مدنیت و اجتماعى زندگى كردن طبیعى انسان نیست، و چنین نیست كه از ناحیه طبیعت تحریك بر این معنا شود، بلكه او طبیعت دیگرى دارد كه نتیجه آن به وجود آمدن قهرى مدنیت است، و آن این است كه: انسان طبعا مى‏خواهد دیگران را به نفع خود استخدام كند، حال هر كس و هر چه مى‏خواهد باشد، حتى یك آهن پاره را ببیند بر مى‏دارد و مى‏گوید روزى بدرد مى‏خورد، تا چه رسد به گیاهان و حیوانات، و معلوم است چنین كسى به استخدام افرادى دیگر از نوع خود جرى‏تر است، چون زبان آنها را مى‏داند، لیكن همین كه تصمیم مى‏گیرد آنها را استخدام كند، متوجه مى‏شود كه آنها هم عینا مثل خود اویند، و بلكه از او جرى‏ترند، مى‏خواهند خود او را زیر بار بكشند، خلاصه امیالى كه او دارد، آنها نیز دارند، لذا ناگزیر مى‏شود با آنها از در مسالمت در آید، و حقوقى مساوى حق خود، براى آنها قائل شود.

نتیجه و سرانجام این برخورد و تضاد بین منافع، این است كه بعضى با بعضى دیگر در عمل تعاونى شركت جویند، و حاصل و دسترنج حاصل از همه كارها بین آنان تقسیم شود، و به هر یك آن مقدار كه استحقاق دارد بدهند.

به هر حال پس جامعه انسانى هرگز نمى‏تواند اجتماعى زندگى كند، و داراى اجتماعى آباد شود، مگر وقتى كه داراى اصولى علمى، و قوانینى اجتماعى باشد، و آن قوانین را همه محترم بشمارند، و نگهبانى بر آن بگمارند، تا آن قوانین را حفظ كند، و نگذارد از بین برود، و آن را از ضایع و تعطیل شدن جلوگیرى كند، بلكه در جامعه جارى‏اش سازد، در این هنگام است كه زندگى اجتماعى افراد رضایت‏بخش و قرین سعادت مى‏شود.

اما اینكه گفتیم اصولى علمى داشته باشد، این اصول عبارت است از اینكه اجمالا حقیقت زندگى دنیا را بفهمند، و آغاز و سرانجام انسان را در نظر بگیرند، چون اختلاف مذاهب مختلف در همین سه مساله باعث مى‏شود كه سنن آن اجتماع نیز مختلف شود، واضح‏تر بگویم، طرز تفكر افراد اجتماع در باره حقیقت زندگى دنیا، و نیز طرز تفكرشان در آغاز و سرانجام جهان، هر قسم باشد سنت‏هایى كه در آن اجتماع وضع مى‏شود همان طور خواهد بود.

مردمى كه طرز تفكرشان در باره حقیقت زندگى انسان در دنیا این باشد كه صرفا موجودى هستید مادى، و به جز زندگى دنیاى زودگذر كه با مرگ خاتمه مى‏یابد زندگى دیگرى ندارند، و نیز طرز تفكرشان در باره آغاز و سرانجام جهان این باشد كه در دار هستى جز اسباب مادى كه یكى پس از دیگرى موجود مى‏شود، و سپس تباه مى‏گردد، چیز دیگرى نیست، چنین مردمى وقتى مى‏خواهند براى اجتماع خود سنت‏هایى مقرر سازند، طورى آن را مقرر مى‏كنند كه تنها لذائذ و كمالات محسوس و مادیشان را تامین كند، و ما وراى آن سعادتى نخواهد بود.

اما مردمى كه معتقدند كه در پس این عالم ماده صانعى غیر مادى هست كه عالم، صنع او و مخلوق اوست، مانند بت‏پرستان، وقتى بخواهند سنت‏ها و قوانینى براى اجتماع خود مقرر كنند، رعایت رضاى بت‏هایشان را هم مى‏كنند، چون معتقدند سعادت زندگیشان در دنیاى مادى همه به دست خودشان نیست، بلكه به دست بت‏هاست.

مردمى كه معتقدند كه عالم، صنع خدا است، و خدا این جهان را آفریده، تا راه و وسیله براى جهان دیگر باشد، و خلاصه علاوه بر اعتقاد به مبدأ كه در بت‏پرستان نیز بود، معتقد به معاد هم هستند، وقتى مى‏خواهند براى زندگى دنیایى خود اساسى بریزند، طورى مى‏ریزند كه هم در دنیا سعادتمند باشند، و هم در آخرت كه حیاتى است ابدى، و آغازش از همان روزى است كه حیات دنیا با مرگ خاتمه مى‏یابد.

بنا بر این صورت و شكل زندگى با اختلاف در اصول اعتقادى و طرز تفكر در حقیقت عالم و حقیقت انسانى كه جزئى از آن است مختلف مى‏شود. اما اینكه گفتیم بشر اجتماعى و مدنى هرگز نمى‏تواند اجتماعى زندگى كند، مگر وقتى كه قوانینى داشته باشد، دلیلش این است كه با نبودن قانون و سنت‏هایى كه مورد احترام همه، و حد اقل، اكثریت باشد، جمع مردم متفرق، و جامعه‏شان منحل مى‏شود. این سنت‏ها و قوانین قضایایى است كلى و عملى به شكل" نباید چنین كرد"،" فلان چیز حرام"، و" فلان چیز جایز است"، و این قوانین هر چه باشد، اگر احترام دارد و معتبر است، به خاطر مصلحت‏هایى است كه براى اجتماع در پى دارد، و جامعه را صالح مى‏سازد، پس در این قوانین مصالح و مفاسد اعمال، در نظر گرفته مى‏شود.

3- تا اینجا معلوم شد كه انسان وقتى به آن كمال و سعادت كه برایش مقدر شده مى‏رسد، كه اجتماعى صالح منعقد سازد، اجتماعى كه در آن سنت‏ها و قوانین صالح حكومت كند، قوانینى كه ضامن رسیدن انسان به سعادتش باشد، و این سعادت امر و یا امورى است كمالى، و تكوینى، كه به انسان ناقص كه او نیز موجودى است تكوینى ضمیمه مى‏شود، و او را انسانى كامل در نوع خود، و تام در وجودش مى‏سازد.

پس این سنن و قوانین- كه گفتیم قضایایى عملى و اعتبارى است- واسطه‏اى است بین نقص انسان و كمال او، و راه عبورى است بین دو منزلگاه او، و همان طور كه گفتیم تابع مصالح اوست، كه عبارت است از كمال و یا كمالات او، و این كمالات مانند آن واسطه اعتبارى و خیالى نیست، بلكه امورى است حقیقى، و واقعى، و سازگار با نواقصى كه هر یك مصداق یكى از حوائج حقیقى انسان است.

پس حوائج حقیقى و واقعى انسان این قضایا و" بكن و نكن‏ها" ى عملى را وضع كرده، و معتبر شمرده است، و مراد از حوائج، آن چیزهایى است كه نفس انسان آنها را با امیال و تصمیم‏هایش مى‏طلبد، و عقل هم كه یگانه نیروى تمیز بین خیر و نافع و ما بین شر و مضر است، آنها را تصدیق مى‏كند، و معین مى‏كند كه فلان قانون حاجتى از حوائج واقعى انسان را بر میاورد، و یا رفع احتیاج نمى‏كند، نه هواهاى نفسانى، هواى نفس نمى‏تواند كمالات انسانى و حوائج واقعى او را تشخیص دهد، او تنها مى‏تواند لذائذ مادى و حیوانى انسان را تشخیص دهد.

بنا بر این، اصول و ریشه‏هاى این قوانین باید حوائج حقیقى انسان باشد، حوائجى كه واقعا حاجت است، نه بر حسب تشخیص هواى نفس.

این هم معلوم شد كه صنع و ایجاد هر نوعى از انواع موجودات را- كه یكى از آنها انسان است- به قوا و ابزارى كه اگر به كار رود حوائج او را بر طرف مى‏سازد مجهز ساخته، كه اگر آن موجود فعالیت كند، و آن قوا و آن ابزار را آن طور كه باید به كار بزند، به كمال خود مى‏رسد، از این معنا نتیجه مى‏گیریم كه جهازهاى تكوینى انسان كه بدان مجهز شده، هر یك محتاج و مقتضى یكى از آن قضایاى عملى" بكن و نكن" كه نامش سنت و قانون است مى‏باشد، به طورى كه اگر انسان به آن قضایا عمل كند، آن جهاز به حد رشد و كمال خود رسیده، مانند جهاز هاضمه كه یكى از جهازهاى تكوینى آدمى است، این جهاز اقتضاء قوانینى مربوط به خود دارد، كه اگر صاحب جهاز به آن قوانین عمل كند، جهاز مذكور به حد كمال خود كه براى رسیدن به آن خلق شده است، مى‏رسد، و نیز جهاز تناسل اقتضاء دستوراتى دارد كه اگر صاحب جهاز مزبور به آن دستورات عمل كند، جهاز تناسلى خود را به حد كمال مى‏رساند چون در جایى صرف كرده كه براى آن خلق شده است.

پس روشن شد كه به حكم عقل باید دین- كه همان اصول عملى و سنن و قوانین عملى است كه اگر به آن عمل شود سعادت واقعى انسان را ضمانت مى‏كند از احتیاجات و اقتضاآت خلقت انسان منشا گرفته باشد، و باید كه تشریع دین مطابق فطرت و تكوین باشد، و این همان معنایى است كه آیه شریفه "فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها، لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ" آن را خاطرنشان مى‏سازد.

4- تا اینجا خواننده عزیز متوجه شد كه معناى فطرى بودن دین چیست، اینك مى‏گوییم: اسلام" دین فطرت" خوانده شده، چون فطرت انسان اقتضاى آن را دارد، و به سوى آن راهنمایى مى‏كند. و اگر این دین "اسلام" نامیده شده، براى این است كه: در این دین، بنده تسلیم اراده خداى سبحان است و مصداق اراده او- كه صفت فعل است- عبارت است از تمامى علت‏هاى مؤتلفه از خلقت انسان و مقتضیات تكوینى او (اعم از فعل یا ترك) هم چنان كه فرمود: "إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ". و نیز "دین خدا" نامیده شده، چون خداى تعالى این دین را از بندگانش خواسته، یعنى خواسته است تا عمل خود را چه فعل و چه ترك با آن تطبیق دهند، و چنین اراده كرده است. و نیز "سبیل اللَّه" نامیده شده، چون اسلام تنها سبیل و راهى است كه خدا از بندگانش خواسته، تا آن را بپیمایند، و سلوك كنند تا به كمال وجود و سعادت هستى خود برسند، هم چنان كه فرموده: "الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً". (اعراف، 45) اما این مساله كه دین حق باید از طریق وحى و نبوت، به بشر اعلام شود، و عقل كافى نیست، بیانش در مباحث نبوت و غیر آن گذشت.





نوع مطلب : دین شناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1396/06/13 01:45 ب.ظ
This site was... how do you say it? Relevant!! Finally I have found something which helped me.
Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :