تبلیغات
عــــــلوم سیـــــــاسی - تحولات سیاسی اروپا از انقلابهای 1830 تا وحدت آلمان
 
عــــــلوم سیـــــــاسی
آنچه را که در یک دوره لسانس می خوانیم.
درباره وبلاگ


این وبلاگ را برای استفاده محصلین و علاقه مندان رشته علوم سیاسی ایجاد نموده ام
از تمامی بازدید کنندگان محترم وبلاگ خواهشمندم تا دز زمینه بهتر و پر بار شدن وبلاگ ما را یاری نمایند.
در ضمن استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

مدیر وبلاگ : مصطفی سروری
نویسندگان
نظرسنجی
کدام مطالب در وبلاگ را بیشتر می پسندید؟








انقلابهای 1830 و آثار بین المللی آن

آغازگر انقلاب های1830 نیز فرانسه بود جامعه‌ی فرانسه که بعد از انقلاب متحول شده بود دیگر نمی توانست به استبداد  شدیدی که خانواده  بوربونها و بخصوص شارل دهم در پیش گرفته بود تن دردهد. در پایان 1820 اندیشه های لیبرالیسم ناسیونالیسم و بناپاریتسم قوت گرفته و تقریبا مترادف هم به حساب می آمد این اندیشه ها که حاکم بر جو فکری جامعه بود با تغییرات اجتماعی- اقتصادی که در جامعه رخ داده بود نیز همخوانی داشت. فرانسوی های بعد از انقلاب  ملتی تشنه فتح و ستایش بودند اما کنگره‌ی وین و ترتیبات آن که راه ندادن فرانسه در کنسرت اروپا یکی از آنها و دیگری به سلطنت رساندن  بوربونها توسط بیگانگان بر این کشور بود، آنها را تحقیر کرده بود. در نتیجه فرانسوی ها به ملتی معترض تبدیل شده بودند که خواستار  اعاده‌ی موقعیت خود در اروپا بودند. بنابراین طبقات متوسط کارگران و اقشار مختلف مردم فرانسه انقلاب جدیدی را شکل دادند. در این انقلاب مردم شارل دهم منتخب خدا را از سلطنت خلع کرده و لویی فلیپ شاه منتخب مردم را به سلطنت رساندند. این انقلاب نیز به سرعت از مرزهای فرانسه گذشت  و تمام اروپا را در برگرفت وتمام کشورهایی را که از تصمیمات کنگره‌ی وین ناراضی بودند با خود همراه کرد. در این راستا شورشهای هلند منجر به استقلال بلجیم گشت. در ایتالیا نیز قیامها با شدت شروع شد، اما به دلیل  ضعف رهبری نتوانست تاثیرات مطلوبی برای مردم داشته باشد. در پولند  نیز قیامها به دلیل سلطه تزار سرکوب شد.

با  وجود اینکه این قیامها در اکثر جاها سرکوب شد ولی در مجموع بنای طراحی شده در کنگره‌ی وین را به لرزه در آورد  و ثابت کرد که تنها قدرت برای تعیین سرنوشت ملتها کافی نیست و استفاده از زور راه حل پایداری نخواهد بود. این انقلاب ها جبهه بندی جدیدی را در اروپا به وجود آورد که در یک سوی آن  پادشاهان مستبد مانند پروس، روس و اتریش قرارداشتند و در طرف دیگر دولتهای آزاد منش تری مانند انگلستان، فرانسه و اسپانیا. در این زمان اتحاد های سابق مانند اتحاد مقدس و پانتارشی از بین رفته و مترنیخ گرچه توانسته بود اتریش را از این شورشها حفظ کند اما دیگر انگلستان را در کنار خود نداشت. اتریش نیز تحت تاثیر امواج آزادیخواهی بالاخره مجبور شد قانون اصلاح انتخابات را در سال 1832 امضا کند. پادشاهی های مستبد پروس، روس و اتریش سعی کردند با یادآوری اتحاد مقدس همبستگی خود را در مقابل آزادیخواهان حفظ کنند. از این رو ملاقاتهای بین سران این سه کشور در مونشن گراتز صورت گرفت و بر اصول اتحاد مقدس  تاکید کردند.

در مقابل این اقدام کشورهای لیبرال مانند انگلستان  و فرانسه نیز کنفرانسی در لندن تشکیل دادند. و تصمیم گرفتند که در درگیریهای داخلی اسپانیا که بین سلطنت طلبان و لیبرال ها بود از لیبرالها حمایت کنند. حمایت آنها منجر به پیروزی لیبرالها شده و بنیاد اتحاد مونشن گراتزسست‌تر شد.

انقلاب  های 1848 و اوضاع  اروپای بعد از آن

انقلابهای 1930 نتایج مطلوبی برای مردم به بار نیاورد وآزادی های حاصله از آن نیز به سرعت از بین رفت  لذا مردم دوباره دست به شورش زدند شورشها این بار نیز از پاریس شروع شد. این شورشها ریشه درتلاش مردم اروپا برای کسب آزادی داشت. این انقلاب‌ها که منحصر به قشر متوسط نبود بلکه  روشنفکران  سوسیالیست نیز در آن دخیل بودند،  تمام اروپا بجز انگلستان وروسیه را متاثر ساخت. انگلستان از آن جهت که دموکراسی در آن تقریبا شکل گرفته بود و روسیه به دلیل حاکمیت  استبداد شدید زیاد تحت تاثیر جو انقلابی قرار نگرفتند. این انقلاب ها به سرعت در تمام اروپا گسترش یافت وبه همان سرعت هم سرکوب شده شکست خورد. این شورشها در آلمان و ایتالیا که علاوه بر آزادی خواهی آرزوی وحدت ملی را نیز درسر می پروراندند موجب سرخوردگی ملیون  وآزادیخواهان شد.  تاثیرات  مهمی که این انقلاب ها در اروپا داشت  یکی فرار مترنیخ بود که تضعیف اتریش را به دنبال داشت و دیگری تغییر رژیم سیاسی در فرانسه از پادشاهی لویی فیلیپ به جمهوری دوم و روی کار آمدن ناپلئون سوم وبه تبع آن درگیری جدیدی بین فرانسه وسایر کشور هایی اروپا یی.

الف : شروع زوال اتریش  وسیادت موقت روسیه

صدر اعظم جدید اتریش  که به جای مترنیخ به صدارت رسیده بود (شاهزاده فن شوارزنبرگ) گرچه توانست شورشها را تا اواخر سال 1848 سرکوب کند اما نتوانست از تضعیف اتریش جلوگیری کند. اتریش با مشکل  قومیت ها درداخل امپراطوری خود مواجه بودکه از نطر زبان نژاد و مذهب با هم متفاوت بودند. این عدم انسجام داخلی اتریش را در صحنه‌ی بین المللی تضعیف کرده بود درعین حال اتریش  با نفوذ فرانسه در ایتالیا نفوذپروس در ایالات آلمان  و نفوذ روسیه در بالکان  نیز باید مقابله می کرد. با تمام تلاشهای  اتریش فرانسه توانست با کمک پاپ در برخی ازایالات ایتالیا نفوذ کند و پروس هم با استفاده از موقعیت اقتصادی برتری که نسبت به اتریش داشت زمینه‌ی نفوذ خود را در ایالات آلمان فراهم کند.

یکی از طرح هایی که دولت پروس داشت، طرح اتحاد آلمان بود که اتریش  توانست آن را به تعویق بیاندازد  در نتیجه آتش انتقام مردم پروس را دامن زده  و شعله ور کرد. در مجموع انقلاب 1848 علی الرغم  پیروزیهای اولیه سر آغاز زوال اتریش بود و برعکس روسیه که از این شورشها مصون مانده بود توانست با استفاده از مشکلات داخلی سایر قدرتهای اروپایی به صورت یک دولت قدرتمند در اروپا ظاهر شود. 

ب : ناپلئون سوم و سیاست اروپا

تاثیرات انقلاب های 1848 در فرانسه بسیار وسیع بود به حدی که منجر به تغییر نظام حکومتی در این کشور شد. در پی شورشهای 1847 و 48 لویی فیلیپ مجبور به استعفا و فرار شد و درکشور نظام جمهوری اعلام شده و قانون اساسی جمهوری دوم فرانسه به تصویب رسید.  بر اساس این قانون اساسی حق رای برای کلیه مردان بالای 21 سال به رسمیت شناخته شد. وضعیت انقلابی واغتشاشات  انقلابیون مردم را نسبت به برنامه های آنها بد بین کرد در نتیجه مردم در انتخابات ریاست جمهوری به ناپلئون سوم برادر زاده‌ی بناپارت رای دادند.

ناپلئون سوم پس از به قدرت رسیدن مجلس را منحل کرده و قانون اساسی تدوین کرد که به موجب آن اقتدار رئیس جمهور را بسیار بالا برد و حکومت دیکتاتوری وخودکامه‌ای تشکیل داده و بعد از چند ماه خود را امپراطور خواند. فرانسه‌ی انقلابی هر بار پس از انقلاب به دست دیکتاتورها می افتاد  اینبار  با وجود اندیشه آزادیخواهی  که بر انقلاب  حاکم بود مردم باز به دیکتاتور دیگری رای دادند به این دلیل که مردم در پی کسی بودند که اولا بتواند اوضاع داخلی را آرام کند و ثانیا بتواند در صحنه‌ی بین المللی  اقتدار فرانسه را برگرداند. ناپلئون سوم در سیاست خارجی خود نظامی گری را پیش گرفت و با مطرح کردن فرانسه به عنوان حامی کاتولیک ها، شرکت در جنگ های کریمه، حمایت از جنبش های ملی در ایتالیا و بالکان ودخالت در چین و مکزیک سعی کرد که بنای کنگره‌ی وین را تضعیف و در نهایت خراب کند. سیاستهای ناپلئون سوم به تضعیف بیش از پیش اتریش  انجامید ودولت روسیه را هم ضعیف ساخت.

جاه طلبی روز افزون ناپلئون سوم و دخالت در مکزیک که حوزه‌ی نفود انگلستان بود باعث نگرانی انگلستان شد شکستی که از دخالت در مکزیک نصیب ناپلئون شد، با از دست دادن جانشین و نماینده‌اش ماکزیمیلین  همراه بود. این شکست همچنین باعث  افول قدرت  فرانسه بعد از 1867 شد. این در گیری ها  او را از اروپا غافل کرده و در این حین  پروس با استفاده ازضعف اتریش توانست بر آلمان مسلط شود. انگلستان هم که بدلیل  جاه طلبی ناپلئون  نگران مستعمرات خود بود سعی کرد او را در اروپا زمین گیر کند و بدنبال  قدرتی بود که رودر روی ناپلئون قرار دهد بیسمارک به عنوان صدر اعظم پروس که بدنبال وحدت آلمان بود به خوبی  می توانست این منظور انگلستان را برآورده کند اشتیاق  آلمانی ها به وحدت و تعارض این امر با منافع فرانسه زمینه‌ی برخورد دو کشور و بهره برداری انگستان را فراهم کرد. جنگ بین پروس و فرانسه در سال 1870 منجر به شکست  فرانسه شده و به دیکتاتوری 18  ساله ناپلئون سوم پایان داد.

ناسیونالیسم و تحقق وحدت ملی ایتالیا و آلمان

ناسیونالیسم وملت خواهی ووطن پرستی در ذات همه‌ی انسانها وجود دارد اما قوه‌ی محرکی لازم است تا آن را به حرکت وادارد. ظهور دولتهای ملی پس از وستفالی ناسیونالیسم را تقویت کرده و از این زمان به بعد منشا نهادهای حقوقی -  سیاسی  دولتها  و به عنوان اصل تمایز و تعیین مرزها در روابط بین الملل مطرح است. کنگره‌ی وین سعی کرد سدی قوی درمقابل این احساسات ایجاد کند. در همین راستا کشورهای ضعیف تر مانند ایتالیا  و آلمان را تجزیه کرده و هر بخش آنرا به قدرتی خارجی سپرد. اما این تمهیدات نه تنها ایده‌ی ناسیونالیسم را از بین نبرد بلکه منجر به تقویت  رشد آن شد  و باعث شد این احساسات رنگ  و بوی انقلابی به خود بگیرد. در انقلابات 1830 با اندیشه‌ی لیبرالیسم در آمیخته  و در انقلابات 1848 دموکراسی  نیز در پیوند با آن قرار گرفته و زمینه بسیاری از تحولات اروپا را فراهم کرد. منبع الهام ناسیونالیسم در این دوران دو کانون مجزا است که هر کدام مفهوم خاصی از ناسیونالیسم را  ایجاد می کند . ناسیونالیسم فرانسوی و ناسیونالیسم آلمانی

ناسیونالیسم فرانسوی: منبع این ناسیونالیسم انقلاب فرانسه بود که با القاء اندیشه  استقلال و حاکمیت ملی الهام بخش احساسات ناسیونالیستی بود و از این دیدگاه حاکمیت  ملی به معنای تعیین سرنوشت ملت به وسیله خود آنها تنها به امور داخلی مربوط نمی شد بلکه در روابط خارجی نیز اثر می گذارد. و به این ترتیب تعین مرزهای ملی هم دیگر تحت اداره‌یک فرد به عنوان شاه‌ یا امپراطور نبود بلکه به اراده‌ی مردم بستگی داشت. ناسیونالیسم فرانسوی بار فلسفی داشته و مبتنی بر احترام به حقوق ملت ها در تعیین سرنوشت خود بود.

در قرن نوزدهم دیگر ملتهایی که هیچ اشتراک زبانی نژادی مذهبی و ... نداشتند مجبور نبودند که در یک امپراطوری جمع شده با هم زندگی کنند بلکه هر کدام حق داشتند در محدوده‌ی جغرافیایی خاص خود تشکیل حکومت دهند و اعمال حاکمیت کنند. پیروزیهای ناپلئون در عمل این مسئله را برای برخی ملل اروپا مانند ایتالیا و آلمان به ارمغان آورد.

ناسیونالیسم آلمانی

ویژه‌گی این ناسیونالیسم سنت گرایی و رجوع به گذشته و افتخارات گذشتگان و همچنین تعلقات قومی بود. جریان اخیر که هاله ای از رمانتیسم به دنبال داشت  از نماد های ملی به صورت افراطی بهره برداری ابزاری می کردند. در این  اندیشه  زبان دیگر وسیله برقراری ارتباط نبود بلکه  سمبل  افتخار ملی- قومی به حساب می آمد. این ناسیونالیزم اهمیت فوق‌العاده ای برای زبان قایل است.

اگر مذهب این ناسیونالیست ها از دیگران متفاوت باشد مذهب هم می تواند  یک نماد ملی به حساب آمده بر روی آن تاکید شود. اینگونه ناسیونالیسم متاسفانه منجر به ایده برتری نژادی- قومی شده و تبعات ناگواری برای بشریت داشته است نازیهای آلمان نمونه اینگونه ناسیونالیستها هستند. ناسیونالیسم آلمانی زنگاری از  نژاد پرستی را با خود حمل می کرد. و توجیهی بود برای توسعه طلبی و پایمال نمودن حقوق سایر ملتها. به هر حال هر دو سوی این جریان تاثیرات بسزایی در تحولات  قرن 19-20 م در اروپا وحتی جهان داشت.

گفتیم که کنگره‌ی وین باعث تشدید اندیشه ناسیونالیسم شد وشورشهای مردم بلجیم علیه هلند  انقلاب 1830 پولند و 1848 ایتالیا همه بر گرفته از این اندیشه بود. در سایر ممالک تحت سلطه خارجی نیز تلاش برای استقلال و استقرار نظام مشروطه  درجریان بود و ناپلئون نیز به عنوان حامی ملتهای مقهور ظاهر شده بود. گرچه  او منافع خود را که نابود کردن نتایج کنگره‌ی وین یکی از آنها بود دنبال می کرد  ولی توجه او به ملیت خواهی هم در خورتوجه است.

انقلابهای 1848 نقطه‌ی عطفی در تحقق ایده ناسیونالیسم بود گر چه  این انقلاب ها سرکوب شدند ولی ادعاهای ملی در سالهای بعد محقق شد و ملیت به عنوان یک اصل بین‌المللی و معیاری برای رسمیت یافتن دولت ها مطرح شد.

وحدت ایتالیا

دوران سلطنت ناپلئون زمینه های بیداری ملی  و اتحاد ایتالیا را فراهم آورد.  این کشور پس از امپراطوری روم  غربی همواره تجزیه شده وبه صورت پراکنده و به تناوب  یا موازی زیر نفوذ قدرتهای اروپایی  قرارداشت و عوامل  وحدت بخش مانند مذهب کاتولیک و فرهنگ و تاریخ پر افتخار گذشته تقریبا به فراموشی سپرده شده بود. این کشور همواره مورد توجه قدرتهای اروپا  و بخصوص فرانسه قرار داشت ناپلئون  اول در سال های کنسولی خود در ایتالیا نفوذ کرد  و حتی از نیروی نظامی  ایتالیا  استفاده می کرد. در عوض فرانسوی ها آزادی مذهب، برابری در مقابل قانون و سایر دستاورد های انقلابشان را برای مردم ایتالیا به ارمغان برده بودند. اینگونه دست آوردها که در سراسر ایتالیا  از آن استفاده می شد، ایتالیاییها را تحت تاثیر قرار داده واحساس مشترک وحدت ملی را در آنها ایجاد کره بود. اندیشه های وحدت و حاکمیت ملی ابتدا در مقابل خود ناپلئون زمزمه‌های استقلال را به وجود آورد.

تجزیه  مجدد ایتالیا  بعداز ناپلئون  که منجر به سلطه حکام مستبد خارجی در این کشور شده بود باعث شد که این اندیشه ها تقویت شده و انجمن های سری مانند کاربونارا 1807  و فراموسونری بعد از 1815 علیه استبداد  سلطه خارجی در این کشور تشکیل شده و آغاز به فعالیت کند. این انجمن ها فعالیت های خشونت آمیز و سری داشتند که از آنها انجمن های افسانه ای ساخته بود. وجه مشترک  این انجمن ها عضو گیری آنها بود که از بین لیبرالهای مخالف کشیشان ونظامیان مخالف سلطنت عضوگیری می‌کردند. این دومجمع موفق شدند که راهپیمایی در ناپل(1820) وپیه مون(1821) راه اندازی کنند، وشاه را مجبور به قبول قانون اساسی کنند. اما این تلاشها هرگز منجر به بسیج عمومی نشد وبلاخره قوای اتریش آزادیخواهان را سرکوب کرد. در 1830 جنبش دیگری در ایالات مدن، پارم وحوزه حکومت پاپ شروع شد که انقلابات 1830 فرانسه را الگوی خود قرارداده بود.یعنی اهالی این شهرها برای کسب قانون اساسی و آزادی مطبوعات وسایر آزادیها دست به شورش زدند. این شورشها هم به خواست پاپ توسط اتریش سرکوب شد. ولی این مبارزات مردم ایتالیا وارد مرحله جدیدی شده بود راه را برای وحدت ملی باز می‌کرد.

در انقلابات 1848  احساسات ضد اتریشی به حدی در ایتالیا  قوی شده بود که مردم  سراسر ایتالیا هر کاری را که به منافع اتریش ضربه زند انجام می دادند. انقلابات این سال  در وین  منجر به سقوط و فرار مترنیخ شد که کمک بزرگی به ایتالیا بود. ایتالیا نیز از این فرصت استفاده کرده و پادشاه ساردنی به اتریش اعلان جنگ داد. در این انقلابات ابتدا تمام نیروهای ناسیونالیست لیبرالیست و سلطنت طلبان هم سو بودند اما به تدریج بین آنها اختلاف افتاده و سبب  تضعیف انقلاب شد و اتریشی ها به آسانی قیام ها را سرکوب  کرده و اوضاع را تحت کنترل گرفتند.  تنها پادشاه ساردنی قانون اساسی جدید را پذیرفته و انجام وحدت ایتالیا را در دستور کار خود قرار داد.

ویکتورا مانوئل پادشاه ساردنی و کاوور وزیر او تلاش خود را در این راستا شروع کردند. کاوور با کاردانی با تمام طرفداران وحدت ایتالیا در داخل و خارج  تماس گرفته و جمعیت  وحدت ملی را در 1857 تاسیس کرد و بوسیله آن تمام طرفداران وحدت را به هم مرتبط ساخته و امکان تماس آنها را با هم فراهم کرد. او به خوبی می دانست که ایتالیا  به اندازه‌ی کافی قوی نیست تا بتواند  وحدت خود را به تنهایی حاصل کند  و نیاز به کمک خارجی دارد. فرانسه و انگلستان می توانستند در این راستا به ایتالیا کمک کنند.انگلستان فقط به کمک سیاسی بسنده کرد در حالی که ایتالیا به کمک نظامی نیاز داشت  لذا رایزنی با ناپلئون شروع شد و در نهایت  ناپلئون سوم که روزگاری مجبور شده بود به صورت نیمه مخفی در ایتالیا زندگی کند از همین روتعلق خاطری به ایتالیا داشت واز طرفی  برای بسط  نفود خود از دخالت در خارج از فرانسه ابایی  نداشت به کمک کاوور آمده و تعهد کرد که تمام پادشاهی لمباردی و ایالات ونتیسا را از اتریش گرفته و به ایتالیا بازگرداند و در عوض ایالات ساووا و ونیس را ایتالیا به فرانسه واگذار کند.

با این تمهیدات  فرانسه وارد جنگ با اتریش شد در سال 1859 این جنگ منجر به  پیروزی فرانسه شده و اتریش  لمباردی را تخلیه کرد. اما تلفات سنگین  جنگ از یک طرف و فرسودگی ارتش فرانسه و نارضایتی مردم از طرف دیگر باعث شد که ناپلئون جنگ را ادامه نداده وقرار داد صلحی را با اتریش امضا کند. گرچه در این جنگ ایتالیا توانست ایالت مهمی مانند لمباردی را بدست آورد اما از نتیجه جنگ خشنود نبود چون هنوز ایالاتی در دست اتریش مانده بود.

جنگ پروس  و اتریش در 1866 فرصت دیگری برای ایتالیا بود که بر علیه اتریش وارد جنگ شود این جنگ منجر به شکست ایتالیا از اتریش شد. اما پروس اتریش را شکست داد. ناپلئون به درخواست  اتریش  وساطت را در این جنگ قبول کرد اما به شرطی که اتریش ونیس را به ایتالیا باز گرداند در نتیجه ایتالیا بخش دیگری را نیز توانست باز پس بگیرد. اما هنوز رم در دست پاپ بود وایتالیا آن را باز پس می خواست ولی در این درگیری ناپلئون در کنار پاپ قرار گرفت ودر مقابل حمله قوای گاریبالدی به رم (1867 ) درکنار پاپ مقاومت کرد. سقوط ناپلئون در 1870 توسط پروس زمینه را برای سقوط رم به دست ایتالیا فراهم کرد. همه پرسیی در رم برگزار شد و مردم به اتفاق آراء رای به الحاق رم به ایتالیا دادند و به این ترتیب ایتالیای جدید با پایتختی رم متولد شد.

وحدت آلمان

آلمان خود را وارث امپراطوری روم- ژرمن که در 962 م تاسیس شده بود می دانست. بعد از پیمان وستفالی این کشور به 350 شاهزاده نشین مستقل تبدیل شده بود. کنگره‌ی وین شاهزاده‌هایی را که توسط ناپلئون کنار زده شده بود به این کشور و به تاج و تختشان باز گرداند، اما آلمان را 38 ایالات خود مختار ساخت که در یک کنفدراسیون ژرمنی به ریاست اتریش جمع شده بودند. تشکیل این  کنفدراسیون آن هم به ریاست کشوری که مردم آنرا بیگانه می‌شمردند  پاسخ نامساعدی به خواست مردم بود ولی شاهزاده هایی که  تازه به قدرت بازگشته بودند  و از احساسات انقلابی در هراس بودند خوشنود بودند. احساسات وطن پرستی و آزادیخواهی این کشورهای کوچک را هم تحت تاثیر قرار داده بود. بنابراین شاهد شورشهایی در 1818 و 1820 در این کشور نیز هستیم که توسط مترنیخ سرکوب شد.

انقلاب های لیبرالیستی 1830 آزادیخواهان آلمان را هم به حرکت واداشت  و ترسی که انقلاب در دل شاهزادگان ایجاد کرده بود باعث شد که حاکمان یکی پس از دیگری  به قبول قانون اساسی و برخی  دیگر از آزادی ها تن دهند ولی پس ازرفع خطر باز آزادی های مردم محدود میشد. انقلاب های 1848 نیز علی رغم پیروزی های اولیه مفید واقع نشد. سرکوب قیام های 1848 وحدت آلمان را تا ظهور بیسمارک در 1862 به تعویق انداخت.

مقدمات وحدت آلمان توسط گیوم اول (ویلهلم اول) که در سال 1861 به قدرت رسید فراهم شد. وی از خانواده‌ی هوهن زولرن بود. اوفردی جاه طلب بود و بعد از به قدرت رسیدن در راستای جاه طلبیهایش بنیه‌ی نظامی دولت خودرا قوی ساخت و در سال  1862 بیسمارک را که سیاستمداری زیرک بودبه صدر اعظمی انتخاب کرد. بیسمارک وحدت آلمان را در دستورکار خود قرار داد و بر آن شد که آلمان را حول محور پروس متحد سازد. او تصمیم گرفت که با بهره برداری از امواج قدرتمند ناسیونالیسم که اندیشه غالب آن زمان بود به اهداف خود دست یابد. بیسمارک شخصیتی ماکیاولیست بودوازهر وسیله ای برای رسیدن به هدف سود می جست.

درایت و هوش  بیسمارک و قدرت نظامی  ویلهم اول توانست پروس را در جنگی که به همراهی اتریش علیه دانمارک داشت پیروز گرداند (1864) گرچه در این جنگ بیسمارک به الحاق ایلات هلشتین که از دانمارک گرفته بود به اتریش موافقت کرد اما بزودی جنگی را علیه اتریش  ترتیب داد. اوابتدا بی طرفی ناپلئون، همراهی ایتالیا، موضع دوستانه روسیه و بی طرفی انگستان را بدست آورده وجنگ را چنان برنامه ریزی کرد که به سرعت و در کمتر از یک ماه منجر به شکست اتریش شد و بسیاری از ایالات آلمان نشین را متصرف گشت.

اتریش پس از شکست مجبور به پذیرش شروط پروس شد که عبارت بود از 1- انحلال کنفدراسیون آلمان 2- سازمانی بدون حضور اتریش برای اداره‌ی آلمان تعیین شود.

فشار دولت  های خارجی بخصوص فرانسه  باعث شد که پروس با تشکیل کنفدراسیون دولتهای شمالی موافقت کند.

ناپلئون پیشنهاد تشکیل کنفدراسیون دولتهای جنوب را هم داد ولی این کنفدراسیون هرگز  تشکیل نشد و ایالات جنوب با پروس پیمان دفاعی امضا کردند. به این ترتیب کنفدراسیون ایالات شمال را هم زیر نفوذ خود گرفت به این ترتیب کار وحدت آلمان به نیمه رسید و بیسمارک در تلاش تکمیل آن بود.

در سال 1868 شورش مردم اسپانیا منجر به خلع ملکه این کشور از سلطنت  شد رهبر شورشیان می خواست فردی را از خاندان های مهم اروپا در کشورش به سلطنت برساند و قرعه‌ی فال به نام لئوپولد از خانواده‌ی هوهن زولرن وپادشاه پروس افتاد ناپلئون نه تنها با این امر مخالفت کرد بلکه در صدد شد که از پادشاه  پروس تعهد بگیرد که در آینده نیز از این عمل جلوگیری کند. پادشاه پروس به این درخواست ناپلئون پاسخ نداد. ناپلئون که این عمل را توهین به خود حساب می کرد در 1870 به پروس اعلان جنگ کرد.





نوع مطلب : تاریخ روابط بین الملل2، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
1396/05/27 04:46 ب.ظ
در توضیح انقلاب های 1848خط اول ی اشتباه هس
1930نیس 1830
1396/04/6 11:12 ق.ظ
My brother suggested I would possibly like this website. He used to be totally right.
This put up truly made my day. You can not imagine just how much time
I had spent for this info! Thank you!
1396/01/20 12:13 ق.ظ
Simply want to say your article is as astounding. The clarity
in your put up is simply spectacular and that i can assume you're a professional in this subject.
Well along with your permission let me to seize your RSS feed to keep up to date with imminent post.
Thanks one million and please keep up the rewarding work.
1395/06/14 05:34 ق.ظ
وضعیت اقتصادی واجتماعی فرانسه دربین سال های 1815الی 1848چگونه بود؟
1393/09/23 04:25 ب.ظ
یه نام خیلی کوچیک از آقای احمد نقیب زاده هم می آوردید بد نبود!
1392/10/28 10:56 ب.ظ
سلام لطفا مطالب بیشتری درمورد کنگره وین و تاثیرات ان بر تحولات اروپا بنویسید
1392/10/28 10:55 ب.ظ
سلام لطفا مطالب بیشتری درمورد کنگره وین و تاثیرات ان بر تحولاتاروپا بنویسید
1392/08/29 10:20 ق.ظ
1392/08/29 10:18 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :